تبليغاتX
کافئین
داستان کوتاه و روز نوشت

ظهر یک روز گرم و  آفتابی است .مردم به باریکترین سایه ها هم رحم نمیکنند. مرد پس از اینکه با خوشرویی  مقدار زیادی اسکناس به فروشنده می دهد از مغازه عینک فروشی خارج می شود .تاکسی میگیرد و به سوی  آفتابی ترین نقطه شهر راه می افتد .ماشین در ترافیک شدیدی گیر می کند .بدنش خیس عرق می شود .فکر میکند آفتابی ترین نقطه شهر همین جاست . پیاده می شود و با ظرافت تمام عینکش را از کتش بیرون آورده و به چشمهایش می زند .

 

 

                                

 

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:19  توسط سکینه عبدالهی  | 

 

پسوردم یادم اومدد

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:35  توسط سکینه عبدالهی  | 

چند روز پیش که استاد شیوه ارائه مطالب علمی داشت موضوعات تعیین شده بچه ها را می پرسید من  در یک اقدام بسیار بلوف آمیز  گفتم که استاد من میخوام در مورد کاربرد سنسورها در ربات های مسیر یاب و ... یک مقاله ارائه کنم .استاد هم گفت که اون که خیلی کلیشه ایه، یه چیز دیگه انتخاب کن یه چی مثلا رباتهای پرستار و اینا.منم خواستم برگردیم سر بحث سنسور،گفتم استاد اونکه خیلی وسیعه تو 15 دقیقه که نمیشه ، میخوایین در مورد کاربرد سنسورها در ربات انسان نما بنویسم .اونم گفت حالا که خیلی به ربات انسان نما علاقه مندی ،بیا و در مورد سنسورهای تشخیص حس لامسه بنویس .هم جدیده و هم به درد بخور خودم هم کمکت میکنم . منم خواستم کم نیارم گفتم باشه .

الان میبینم که اون ساعت منو  جو کلاس  گرفته بود ، بدنم گرم بود هیچی نمی فهمیدم ولی الان میفهمم که چه غلط بزررگی کردم .هر چند میدونم اگه در این مورد تحقیق کنم میشم یک دانشجو  به معنی واقعی .مخصوصا که در بهترین حالت  منابع به زبان انگلیسیه و در بدترین حالت به زبان ژاپنی و ...

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط سکینه عبدالهی  | 

منتظر بودم چراغ سبز شود که جلو آمد سلام کرد .باشگاه رفته بود این را از اندازه بازویش فهمیدم .موهایش روغنی و به سمت بالا زده بود .زیر لبی جوابش را دادم . از خط کشی گذشتم او هم به دنبال من .پیاده رو به طرز سر سام آوری شلوغ بود .اریب شدم و از میان مردهای قوی هیکل که دلال دلار بودند رد شدم .گمش کرده بودم .زیر دستی ام را روی صندوق صدقه ای گذاشتم و از جیبم یک سکه پیدا کردم و نگاهی به دور و بر انداختم .داشت می دوید و با دستش دهانش را پاک میکرد .چند قدمی نمانده بود که راهی شدم .به طرز بچگانه ای دستی به سرو رویش کشید و مودب به راه افتاد .گفت آخیش خنک شدم .خاکشیرش پر از آت و آشغال بود ولی خوب خنک بود چسبید .خواستم صداتون کنم یک لیوان هم شما رو مهمون کنم فکر کردم دوست نداشته باشین اینجا کنار خیابون... .لبهایش را به هم فشار داد و گفت آخه معمولا دخترها این کارو بی کلاسی میدونن حتی اگه آب هم بخورن ترجیح میدن برن کافی شاپ درس حسابی و خندید .

چند لحظه ای ایستادم و نگاهی به سر تا پایش انداختم ولی هیچ حرفی پیدا نکردم که به او بگویم .با سرش به زیر دستی  اشاره کرد و گفت بچه همین خوابگاهین ؟رشته تون چیه  ؟موقع حرف زدن دستانش را تکان میداد و به مغازه ها اشاره میکرد .طوریکه که از دور میدیدی فکر میکردی دارد در مورد کسب و کار و قیمت حرف میزند .تند تند و با صدای بلند گفتم نه خیر من درسمو تموم کردم آقا پسر .اخم کرد و گفت ببین خانومی دیگه قرار نشد بهم دروغ بگی .بیا و از اول روراس باشیم .داد زدم و گفتم من با تو هیچ قول و قراری نذاشتم عجب پرورویی شما .ولم کنین .

مغازه دارهای جوان و بیکار پا روی پا انداخته و ما را دید میزدند .

یکی شان گفت :هی داداش هوای مارم داشته باش . گفتم ببین آقا من اینجا آبرو دارم لطفا مزاحم نشین .

بی هیچ صحبتی با فاصله یک وجب راه میرفتیم  .چند بار خواست نزدیک شود من کنار کشیدم .به سینما که رسیدیم .گفت شما این فیلم رو دیدین.به پوستر سر در سینما اشاره کرد .یک مرد و زن زیبا پشت به به هم تکیه داده بودند  و لبخند میزدند .یک سگ کوچک پشمالو هم  جلوی آنها ایستاده بود و نگاه میکرد . 

2 تا بلیط گرفت و اسکناسی توی دست متصدی گذاشت .با هم خوش و بشی کردند و راه افتاد .من هم به دنبالش .من منتظر مرد متصدی بودم که با چراغ دستی اش جلو بیفتد و برایمان صندلی پیدا کند ولی از جایش تکان نخورد و چند لحظه ای بر اندازم کرد و بعد به دفتر بزرگ روی میز خیره شد .

 

                                       

 

 

 پی نوشت:     چشم سر مست ترا عین بلا میبینم

                         لیکن ابروی تو چیزیست که بالای بلاست    

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:57  توسط سکینه عبدالهی  | 

1-اینروزها آنقدر در خوشی غوطه ورم که میترسم غرق شوم.چقدر سخت است انسان خوشحالیش را پنهان کند .خطر ترکیدن بسیار است .شیر را باز کنید .

2-به احتمال 70% adsl   بخرم .

3- اولین روز درس را  ریاضی خواندیم .دیر رسیده بودم .به همکلاسیهامان نگاه هم نکردم .ااز استادمان خوشم آمد ولی حیف که هیچ وقت از ریاضی خوشم نیامد .ولی تصمیم دارم از همین امروزها شروع کنم بخوانمش.گفتند یک هفته بعد بیایید.فکر کنم به ده دوازده نفر شماره دادم و شماره گرفتم که بعدها همدیگر را دوست بداریم و به درد هم بخوریم ، علیه استاد توطئه کنیم و گاهی جزوه رد و بدل کنیم و....

4- تصمیم دارم کلاس خطاطی بروم .خسته شدم از بس نوشتم خجالت میکشم خطم خراب است میخواهم تعمیرش کنم .

 

5-

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

 

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط سکینه عبدالهی 

مدتی پیش با دوستم به پارک زنانه رفتیم .زمان بچگی که خانه مان حمام نداشت به حمام زنانه رفته بودیم ولی پارک زنانه برایم تازگی داشت .در بزرگ و پر زرق و برقی داشت .اینجا زیباترین پارک شهر است .درختانی سبز و تنومندی دارد .موقع ورود اولین صدایی که به گوشت می رسد  صدای دل نواز  پرندگان زیبا و کوچکی  است که بالای درختان از این شاخه به آن شاخه می پرند و گاهی خرابکاری میکنند .نمیدانم  چه حسی دارند از اینکه این همه زن جوان و زیبار را یکجا نیمه برهنه میبینند.

روی سر در پارک  نوشته بودند : پارک بانوان .وای خدای من چقدر زن آنجا بود .چقدر دلم می خواست که کاش پسر بودم و از بودنم در آن پارک بیشتر مشمئز می شدم .نصف بیشتر پارک گلکاری شده بود و کلبه هایی چوبی را که چراغی از وسط آن آویزان بود ، برای نشستن گذاشته بودند .

دوست داشتم بدانم  چه حسی به مردان دست می دهد وقتی که از  جلوی پارکی رد می شوند که قبلا روباز و بدون دیوار  بود و در آن فرت فرت سیگار کشیده و با معشوقه هایشان لحظات مفرحی را گذارنده بودند د ر حالیکه  الان تنها دیوار میبینند و درختانی که از آنسوی دیوارها سر بر آورده و به آنها نیشخند میزنند.درختانی که بعلت بدبختی و خست  جغرافیایی شان  تا دیروز همچین جواهرات درخشانی را ندیده بودند .فکر میکنم الان مردان جلوی پارک  دارند تصمیم میگیرند که تلافی این کار را سر شهردار جوان شهر که بانی این کار بود خالی کنند . روزهای اول شایعه ای ساختند که این تصمیم معشوقه شهردار بوده است.میدانم تصمیم داشتند شهردار را تحریک کنند و نشان دهند که شهردار یک زن زلیل به تمام معناست  .جریان از این قرار است که معشوقه  شهردار گفته که باید بخاطرش مقبرالشعرا را آتش بزند یا او را ترک خواهد کرد .شهردار هم کلی ناراحت شده و گفته که نه عزیزم تو نرو من حاضرم یک پارک را به اسم تو کنم ولی این کار را از من نخواه ،میدانی که آنجا دهها شاعر پر نام و آوازه مدفون  است تازه کلی توریست به خاطر  آنها به شهر میاید  .زن اولش کمی عشوه آمده  و گفته که مگر من از زن اسکندر مقدونی کمترم .با اینکه چیزی از تخت جمشید نمانده ولی باز هم فت و فراوان توریست به آنجا می رود و من فکر میکنم بیشتر جذابیت آن دهکوره بخاطر همین زن اسی بوده است .مطمئن باش با این کارت هم اسم مرا در تاریخ ثبت میکنی هم  خودت معروف می شوی و تبریز دوباره شهر اولین ها می شود عزیزم.....بعدها به پارک اکتفا کرده و گفته بشرطی حاضر به این کار است که اجازه دهد فقط زنها وارد آن پارک شوند .

نشسته بودیم و تخمه می شکستیم و آشغالهایش را توی نایلونی که تا چند لحظه پیش توی آن  ساندویچ بود پرت میکردیم .مردان دست به جیب  از جلوی در بزرگ پارک میگذشتند نیم نگاهی هم به زنان نیمه برهنه  می انداختند و گستاخانه لبخند میزدند و دوباره برمیشگتند ونیششان بیشتر از قبل بار میشد  و دوباره... کم کم از این نیش ها کلافه شدم .حتی یکی از مردها نزدیک در آمد و تف کرد و رفت.  در آن چند لحظه حس مالکیت به آن پارک  و دختران جوان و زیبای در آن پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم که یک پیشنهاد به مسئول پارک که زن بلند بالا و  تنومندی بود  بدهم .لباس پلیس به تن دارد و چند ستاره روی شانه هایش به چشم میخورد .از این پیشنهادم برقی توی چشمانش درخشید و گفت خوشحالم که دختران جوان ما اینقدر باحیا و با وقار هستند .گفتم یک  صندوق جلوی ورودیه در بگذاریم و رویش بنویسیم جهت خرید پرده برای  ورودی پارک.از آن  پرده های ضخیمی که در ورودی  آرایشگاههای زنانه میزنند ، دوبرابر وزنت سنگینی دارند و انسان چند بار تویشان گم میشود ،تا موفق شود  از آن عبور کند .دلم میخواست  تا میتوانم دل این مردان  را بسوزانم .خدا میداند چقدر در آن پارک احساس آرامش می کردم .

****

اینروزها شایعات زیادی در مورد آن پارک بگوش میرسد .ممکن است تا چند روز دیگر پارک را خراب کنند  .شنیده ام که میگویند  چند بار شهردار را در لباس زن در آن پارک دیده اند و زنش تصمیم به خراب کردن پارک گرفته یا مثلا میگویند که دختران دوست پسرانشان را در لباس دختر به پارک می آورند و با هم عشق بازی میکنند .پرده را هم چند روز بعد کنده اند و دور انداخته اند .میگویند آن زن تنومند را هم از راه بدر کرده اند .البته میگویند که او را با پول خریده اند و حالا بنگاه خرید و فروش دختر به راه انداخته است. معشوقه شهردار باز به سرش زده که شهردار مقبره الشعرا را آتش بزند یا مسجد کبود را بکوبد و کافی شاپ درست کند.کافی شاپی که به مترو راه داشته باشد به نظرش خیلی مدرن و رمانتیک خواهد آمد ،گفته است  در غیر اینصورت او را ترک خواهد کرد

 

                             

                                                                                                     

آدرس پارک بانوان :  تبریز – خیابان بهار -  روبروی مرکز آموزش عالی الزهرا

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط سکینه عبدالهی  |